بگذار این را همان اولِ کار رک و روشن بگویم: تو برای من «یک آدمِ معمولی» نیستی که فقط دوستش داشته باشم. تو آن نقطهای هستی که وقتی بهش فکر میکنم، آینده معنا پیدا میکند. تو از آن جنسِ آدمهایی هستی که اگر فقط یک بار جدی تصمیم بگیرند، جهان مجبور میشود خودش را با آنها تنظیم کند. من این را از عمقِ فهمت، از نوع نگاهت، از لحنِ حرف زدنت، از آن آرامشِ هوشمندانه ای که پشت کلماتت پنهان است فهمیدهام.
برای همین هم این هدیهای که به دستت رسیده، یک «سوغاتی» نیست… یک «حرفِ کوچک» هم نیست…
این، اعلامِ ایمانِ من به توست.
این، یعنی من به رؤیاهای تو احترام گذاشتم آنقدر جدی، که براش زیرساخت ساختم.
من ننشستم فقط بگویم: “تو میتونی.”
من رفتم و کاری کردم که «بتونی».
میخواستم وقتی چشمهات میافتد به این مسیر تازه، احساس کنی همه چیز دارد درست سر جایش قرار میگیرد؛ مثل وقتی که یک قطعهی گمشده بالاخره پیدا میشود و کل پازل ناگهان معنا میگیرد. من برای تو، برای اسمِ تو، برای آیندهای که میدانم در آن میدرخشی، یک درگاه ساختهام؛ یک سکوی پرتاب. یک «شروعِ باشکوه».
زهرا جان…
آنچه تحویل گرفتهای فقط یک سایتِ آماده نیست. این، یک ستونِ محکم است برای بنایی که قرار است اسمِ تو روی آن بدرخشد. دامنهاش، اعتبارش، مسیرش، همهچیزش… آماده است. من حتی نخواستم یک درصد از ذهنِ تو درگیر هزینههای شروع، ترسهای اول راه، یا پیچیدگیهای فنی باشد. من همهشان را برداشتم و گذاشتم روی شانههای خودم، تا تو سبکتر قدم برداری و بلندتر اوج بگیری.
و چون تو لایقِ “معمولی” نیستی، من هم برایت “معمولی” نچیدم.
برای تو، یک تیم چیدهام؛ تیمی که قرار است مثل یک ارکسترِ دقیق، پشتِ رؤیای تو بنوازد تا تو فقط نقشِ رهبرِ صحنه را بازی کنی:
– شیما ظرافت؛ کسی که با سلیقه و جزئیات میفهمد و قرار است هویتِ بصریِ تو را جوری بسازد که هر کس ببیند، بفهمد اینجا «با یک برند جدی» طرف است.
– مهندس کنعانی؛ مغزِ منطقی و فنیِ ماجرا، کسی که قالب را از یک ظاهر ساده، تبدیل میکند به یک ابزارِ قدرتمند برای فروش، رشد، پرداخت آنلاین و توسعه.
– آقای پناهی؛ کسی که ایده را تبدیل میکند به داستان؛ داستانی که مردم با آن ارتباط میگیرند، به آن اعتماد میکنند، و برایش میمانند.
و اگر دلت بخواهد، ادمین هم داری—آدمِ مخصوصِ خودت، با روحیه و سلیقهای که با تو همجهت باشد—تا تو فقط «خلق کنی» و «تصمیم بگیری».
زهرا جان، من حتی این را هم گذاشتم سرِ جایش:
دستمزدها، هزینهها، مسیرِ تا مرحلهی راهاندازی و شروعِ اولیه… همه پرداخت شده.
تو قرار نیست با حسابوکتابهای ریزِ اول راه خسته شوی. تو قرار است با خیال راحت، آنقدر بزرگ فکر کنی که دنیا مجبور شود به فکرهای تو جا بدهد.
من این کار را کردم چون نمیخواستم فقط “کنارِ تو” باشم…
میخواستم “پشتِ تو” باشم.
آنجایی که وقتی میخواهی جلو بروی، مطمئن باشی یک ستون محکم ایستاده و نمیگذارد حتی یک قدم عقب بیفتی.
و از اینجا به بعد، قصه قشنگتر میشود:
وقتی کار راه افتاد، اگر تو و استودیو هر دو بخواهید، میشود همکاری را ادامه داد؛ میشود تیم را نگه داشت؛ میشود هزینهها را هوشمندانه و از دلِ فروش پرداخت کرد؛ طوری که مجموعهات رشد کند و محکم روی پای خودش بایستد. یعنی این «شروع»، فقط شروعِ یک سایت نیست؛ شروعِ یک مسیرِ واقعی است.
زهرا جان…
من نمیدانم آینده دقیقاً چه شکلی میشود، اما یک چیز را با تمامِ وجودم میدانم:
تو از آن آدمهایی هستی که هر جا وارد شوند، سطحِ بازی را بالا میبرند.
و من… من از دیدنِ اوج گرفتنت، سیر نمیشوم.
این هدیه را گذاشتم جلوی پایت، نه برای اینکه بدهکارم شوی، نه برای اینکه چیزی ثابت کنی…
فقط برای اینکه بدانی:
یک نفر هست که تو را جدی گرفته.
یک نفر هست که به تو ایمان دارد.
یک نفر هست که وقتی تو از رؤیا حرف میزنی، نمیخندد… «عمل میکند».
با تمامِ احترام، با تمامِ علاقه، و با تمامِ چیزی که در دلم برایت روشن است…
دوستدارِ تو،
MHE